خاطرات یک رئیس
امروز یکی از روزهایی بود که به شدت به خلق ا...خدمت کردم.خداییش جزء ایام ا... بود.
فلانی آمد پسرش را معرفی کرد.پسرش یکی از نخبگان کشور است.مدرک لیسانس از دانشگاه زاهدان دارد.
می خواست کاندیدای شورای شهر بشود.عرض کردم حیف است جوان رعنا و تحصیلکرده ای مثل شما سرنوشت خود را به دست یک مشت عوام الناس گریگوری نفهم بدهد.اینها چه می فهمند کی خوبست،کی بداست.
یکی از روستاهای منطقه بزرگ است.دساتور دادم شهرش کنند،ایشان شهردار شوند.صحبت کردم با آقای.........یک دانشگاه آزاد بیاورند که ایشان تدریس هم بکنند کار علمی و فرهنگی هم بشود.یکی دو روستا از این طرف و آن طرف هم قرض گرفته ایم قرار شده به محض اینکه بخش درست شد،بخشداری را به ایشان بدهند.
حیف است آدمی با این همه کمالات،با این چهره کاریزماتیک و کاراکتر تکنوکراتیک و پرستیژ روشنفکری وقت خود را در شورا تلف کند،باید در سطح کلان کار کند. این همه مسئولین از فرار مغزها حرف می زنند ولی عمل نمی کنند،باید از من یاد بگیرند چطور جلوی پدیده خروج علم و فرار مغزها را گرفت!! بخدا !!!....
صفحه نخست