تبليغاتX
16 آذر
انجمن اسلامی دانشجویان 1358

انجمنی ها

 از این تابلو تا تابلوی اعلانات بعدی بیشتر از 300 متر فاصله بود. پیرمرد ناچار دنبال یک درخت یا چیزی مشابه گشت تا کاغذ بعدی را بچسباند. چسب را باز کرد و روی کاغذ چسباند و یکدور دور کمر درخت پیچید. هنو تکه ای از آخرین بیانیه ای که روی همین درخت چسبانده بود به یک قطعه چسب آویزان بود. دوباره ورق ها را برداشت و چسب 5 سانتی اش را و سراغ تابلوی اعلانات بعدی که نزدیک محوطه خوابگاهها بود رفت. داشت کاغذ بعدی را می چسباند که صدای پرسید :چی می چسبونی حاج ابراهیم؟

پیرمرد که گویی به شنیدن این جمله عادت داشته باشد، بی آنکه سر را برگرداند آرام جواب داد: هیچی مهندس جان ، خودت که ماشاالله سواد داری بیا بخون.

جوان جلو آمد و یکی از کاغذ ها را از دست پیرمرد گرفت نخوانده برگرداند و گفت:باز چه خوابی دیده اند برای هم. و سرش را تکان داد و راهش را کشید و رفت.

پیرمرد گفت:چه میدانم چه خوابی دیده اند من فقط مرده شورم . و راهش را به سمت تابلوی اعلانات بعدی ادامه داد. سر راه سه چهار دانشجوی پسر سلامش کردند و همین که دیدند دستش پر از کاغذ است به سمت اولین تابلوی اعلانات رفتند تا کاغذ را بخوانند.

به خوابگاه 6 که رسید دید چند نفر دور تابلو جمع شده اند و دارند چیزی را می خوانند عینکش را جابجا کرد و کلمات روابط عمومی و دانشگاه را که درشت تر بودند تشخیص داد. آب دهانشس را قورت داد و جلو رفت یک کاغذ دست گرفت و گوشه تابلو هر چه کاغذ بود نگاه کرد و دنبال تاریخشان گشت . تسلیت از طرف هم اتاقی هایت ، فتوکپی به قیمت دانشجویی تایپ _حدیث از امام معصوم خدمات دانشجویی خیابان دانشگاه ... همه را به جز حدیث و اطلاعیه دانشگاه کند و روی زمین گذاشت . همه مشتاق بودند که ببینند پیرمرد چه پیغامی دارد.

لحظاتی بعد همه دور بیانیه جمع شده بودند و پیرمرد به در خوابگاه 5 رسیده بود.

خوابگاه 9 را هم زد و می خواست برود که یکی از راه دور داد زد : خسته نباشی آقا حاج ابراهیم .

برگشت و نگاهش کرد، امیر هوشنگ بود از بچه های انجمن : چی میزنی حاجی؟

_ بیانیه است آقا جان ، شما که باید بهتر بدانید.

_ بیانیه انجمن اسلامي ؟

_ آره آقا جان

_ نه من شهرستان بودم امروز صبح رسیدم. انجمن هم نرفتم. خبریه ؟

_ نمی دونم فکر کنم همش زیر سر این اطلاعیه است. و با دست اطلاعیه روابط عمومی دانشگاه را روی تابلوی خوابگاه نه نشان داد.

هوشنگ سر تکان داد و خسته نباشی گفت و شروع کرد به خواندن. پیرمردخوابگاه پسران را تمام کرد و راه افتاد که برود به سمت ساختمان کلاسهای اقتصاد .سر راه که از خیابان می گذشت یکی از بچه های انجمن ادبیات رو که به اسم نمیشناخت دید. جوان سلام کرد و گفت: سلام حاجی ادبیات رو ما صبح زدیم ولی همه رو کندند، دوباره داریم می ریم بزنیم. شما هم حواستان باشه حاج آقا، نذارید بکنند.

_من فقط بیانیه ها رو میزنم . برنمی گردم عقب که ببینم کنده اند یا نه.آقای مصباحی گفت این سی چهل تا رو بزن منم میزنم نیم ساعت دیگه هم باید برم خونه.

_اشکال نداره ،خودم به بچه های انجمن مهندسی می سپارم که مواظب باشند.شما برو یاعلی.

پیرمرد سری تکان داد. توی ذهنش به کلمه مرده شور فکر کرد و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد به سمت در اقتصاد حرکت کرد.

_ قبلا اینجا دانشکده مهندسی بود و اون طرف هم که الان دانشکده ادبیات شده است دانشسرای عالی بود یعنی اصلا این وری ها را راه نمی دادند آنجا،آنوقت ها از هم جدا بودند.دو تا انشگاه بودو این بچه هایی هم که هستند همه رشته شان دبیر بود.

اون وقتا_شما یادتان نمی آید _ آقتای عباسی نامی دبیر انجمن بود ،خیلی آقا بودنماز اول وقتش ترک نمیشد همه برنامه ها اون آقا صحبت میکرد همه احتراتمش را داشتندبیانیه میزد دانشگاه تکون میخورد اون موقع ها من جوون بودم نیم ساعته هه بیانیه ها رو از مهندسی تا ساختمان اقتصاد میزدم .برمیگشتم برم خونه میدیدم همه اش سرجاشه که هیچ دو نفر دارن میخوننش.شاید یکی دو هفته میگذشت کسی اونا رو نمیکند اما الان هنوز نرفتم از اونجا میبینم که دارن میکننش.دانشجوام دانشجوهای قدیم...

البته آن موقع هم همین بچه ها بودن یعنی هرچی بچه مسلمون و باخدا و چیزفهم بو می آمد انجمن .یه دانشگاه بود و یه انجمن یکی مهندسی و یکی اقتصاد .دانشسرای عالی هم انجمن داشت منتها جدا.گاهی میآمن اینجا،گاهی با هم بیانیه میدادند. هوای همیدگرو داشتن .اما الان همه چی تغیر کرده بابا جان.از رئیس دانشگاه گرفته تا ..

_تا ما هم حاجی؟

_نه حاجی جان،شما همون هایید.دوره زمونه عوض شده .حاجی،اون موقع ها شبای جمعه اینجا دعای کمیل می ذاشتن.یه جوونی بود نورانی،اصفهانی بود.اسمش علیرضا شمس آبادی ،شهید شد می آمد دعای کمیل میخوان اشکت رو در می آورد.من دست زن و بچه هامو میگرفتم می آوردم جلسه دعا ،الان دیگه از اون خبرا نست._حاجی ماهم یریم دعای کمیل ولی دیگه تو انجمن اسلامی نیست تو مسجده .چه فرقی میکنه بچه ها همون بچه هان .

_میترسم حاجی ، میترسم اون بچه ها دیگه تکرار نشن، که نمی شن. اونا کارشون درست بودکه همشون گذرنامه گرفتن ،رفتن بهشت. شهید شدن چند تاشون .

نگاهش را به عکسهای بالای سرش می کند و اشک را با دستمال پاک میکند.

من که سالش یادم نیست اما دخترم اون موقع تازه رفته بود مدرسه که یادمه دبیر انجمن یه جوونی بو به اسم آقا مهدی _مهدی سرافراز_ که سرافراز هم شد و سرش در راه امام حسین داد.دو سال دبیر انجمن بود درساش که تموم شد مدرکشو که گرفت رفت جبهه .خدارحمتش کنه.هرچند که اونا بهشتین.

می رسد به در دانشکده و یک کاغذ در می آورد و شروع میکند به چسباندن بیانیه ها .کسی دور و بر نیست کاغذ ها را زمیم میگذارد و از لای عینک ته استکانی اش سعی میکند اطلاعیه روابط عمومی را که همه جا نصب شده بخواند:

"نظر به واضع اخیر تشکل انجن اسلامی دانشجویان دانشگاه مبنی بر اعلام جدایی این تشکل از تشکیلات سراسرس مطبوع خود در دفتر تحکیم وحدت ، هیئت نظارت بر تشکلهای دانشگاه، انجمن اسلامی دانشکده اقتصاد را تا اطلاع ثانوی به حال تعلیق و از نظر ریاست دانشگاه هرگونه برگزاری برنامه توسط این انجمن و انجمنهای دانشکده های دیگر تا اعلام رای نهایی درباره دیگر انجمنها ممنوع میباشد.

لذا برنامه راه پیمایی 13 آبان امسال توسط روابط عمومی دانشگاه و بدون دخالت تشکلها برگزار میگردد.11/8/77 "

چشمهایش وسط بیانیه سوزش می گیرند.نگاهی به اطرافش میکند و وقتی میبیند کسی دور و برش نیست اطلاعیه را میکند و به جایش بیانیه یزند .یکی از دور داد میزند :چی میزنی حاج ابراهیم؟

دلش هری می ریزد .دستانش شروع به لرزیدن می کنند. دهانش قفل شده است. آب دهانش را قورت میدهد و بی آنکه سرش را برگرداند به حمت میگوید:هیچی قربان . ماهیچ کاره ایم. ما مرده شوریم....

_مرده شور چیه حاجی، ما مخلصتیم.. شما ده دوازده تا دبیر انجمنو کفن کردی ،همین روزاست که مارو هم کفن کنی حاجی !!

صدا آشناست .بخصوص که دست مهربانش را روی شانه پیرمرد میگذارد.

پیرمرد که انگار آب سردی رویش ریخته باشند برمیگردد و وقتی جوانب 5_24 ساله را می بیند که به او لبخند زده است آرام می شود .

_شما که مارو ترسونی آقا منصور. دلم هری ریخت.

_چرا بترسی حاجی جان .کار خلاف که نمیکنی؟ خدا خیرت بده. اگر هم عقوبتی داشت مال ما، ما گردن می گیریم.

پیرمرد آرام لبخند می زند و همان جا روی پله می نشیند.

_چسبت تمام شده حاجی؟

نگاهی به چسب میکند تقریبا چیزی از آن نمانده.

_شما همین جا باش من یرم تا سر خیابون یکی می گیرم و برمی گردم.

_مگه تو انجمن ندارید؟ تو دفتر اقتصاد ؟

_نه حاجی مثل اینکه یادت رفته تو جنگيم ها ،ديروز دفتر اقتصادو پلمپ كردن.

پيرمرد آهي ميكشد.

_بابا جان من با همين چسبي كه هست دو تاي ديگه رو ميزنم شما برو و زود برگرد.

جوان سري تكان مي دهد و بدو مي رود. پيرمرد هم بلند ميشود و سراغ تابلوي اعلانات طبقه اول ميرود.ده سال است كه كمابيش كارش همين الست .در كنار اطلاعيه ها ي اداره فرهنگي دانشگاه كه بايد هر روز سرتاسر دانشگاه بزند گاهي براي بچه هاي انجمن هم بيانيه ها و تبليغاتشان را ميزند و پول كمي ميگيرد.به جز هشت سال پيش كه كمونيستهاي قديم رنگ عوض كرده بودند و بعد از جنگ يكهو همه با ادعاي ليبرال مسلكي آمده بودند مدرك بگيرند و برخي هاشان يك جوري خودشان را توي انجمن جا زدند.اين بود كه بين انجمن مهندسي واقتصاددعوا افتاد و پيرمرد هم كه از اين حرفها سر در نمياورد يك مدت برايشان چاي هم نمي برد چه برسد به بيانيه.هرچند كه حاضر بودند ماهانه پول بيشتري به او بدهند.

اين حرفها راحع ليبرال ها و كمونيستها را هم سال بعدش كه بچه مسلمانها انجمن را پس گرفتند و جاي عكس احمد زاده ها عكس شريعتي را زدند از دبير جديد انجمن شنيد وگرنه چه ميدانست كه ماركسيستها چه فرقي با ليبرالها دارند.

اما فرق بچه مذهبي ها را خوب ميفهميد دهرچند كه خيلي ها ادعاي مسلماني و ظاهر موجه داشتند.اما نماز روزه شان براي چيز ديگري بود.

_بيا حاجي ،اينم چسب ،چند تا از اون بيانيه ها را هم بده تا برم ببينم اگه كنده اند با بچه ها دوباره امشب يك سري بزنيم.

پيرمردي سري به رضايت تكان مي دهد.جوان قصد رفتن ميكند كه پيرمرد انگار چيزي يادش آمده باشد مي پرسد:آقا مصباحي اينو نوشتيد اذيتتون نكنند؟

_چه اذيتي؟

_در انجمن مهندسي رو هم ممكنه ببندند؟

_نه حاجي نمذاريم.تا من دبير انجممنم نمذارم.اقتصادو هم خود بچه ها كوتاهي كردند.بهشون گفتم شب تو دفتر بخوابيد نذاريد درو پلمپ كنن.

_حيف شد.وسايلتون چه كردند؟

_هيچي همون جاست.نذاشتن ببريم مهندسي ،فقط عكس شهدا رو برداشتيم كه اونا رو هم ميزنيم تو راهرو اصلي دانشكده تا همه بفهمن چي شده.

پيرمرد افسوس ميخورد وقتي يادش مي آيد كه صاحبان اين عكسها چه كساني بودند.بارها قاب عكسها را گردگيري كرده بود بي آنكه كسي به او بگويد.بي آنكه پولي بگيرد يا حتي به وظيفه اداري او ربطي داشته باشد.چايي براي بچه هاي انجمن هم همين طور.مي بايست هرروز ساختمان امور فرهنگي را باز ميكرد و شب هم ساعت ده اتاق ها را چك ميكرد كه خالي باشد و برق ها را خاموش ميكرد به جز يك چراغ كه تا صبح روشن بود.در را قفل ميكرد مگر مواقعي كه بچه هاي دفتر مركزي انجمن كاري داشتند يا جلسه اي بود.قفل در را به خودشان ميداد و ميرفت به خانه اش كه كمي آن طرف تر داخل سرايداري بود.

يادش مي آمد وقتي كه آخرين دبير انجمن مي خواست برود همه مهرهاي تسويه حساب را كه گرفت آخرينم مهر را كه مهر انجمن بود خودش زد و داد به دبير جديد انجمن كه همين منصور بود تا امضا كند.همان جا همه چيز را تحويل او داد دو ركعت نماز داخل انجمن خواند دست روي تك تك قاب عكسها كشيد و دفتر يادداشتهاي انجمن را نوشت و امضا كرد. بعدها منصور برايش خواند كه چه نوشته بود. چيزي شبيه وصيت نامه كه روزي كه از انجمن و از دانشگاه رفت روز مرگ اش بود انگار، آنگونه كه او نوشته بوددر همان نصف صفحه.

قيافه تك تك بچه هاي انجمن جلوي چشمهايش آمد،همه دبيرهاي انجمن از قبل از انقلاب كه آبدارچي دانشكده مهندسي بود و كمتر به ايجا رفت و آمد مي كرد.از ذكايي كهجزو مجاهدين خلق شد و بعدها اعدامش كردند از مرتضوي كه هميشه با او و مهدوي كمونيست بحث مي كرد و سر همين بحث ها آخر وسط خيابان ترورش كردند ، از اكبري زادگان كه شهيد شد و از فاطمي و قدس نيا كه همين جا استاد شده اند و يادشان رفته كه روزي چه آرمان و عقايدي داشته اند.آهي ميكشد و ته دلش ميگويد : اي دنياي قدار.

_آي پيرمرد چي داري ميزني اينجا؟

رد كت و شلواري كه به نظر استاد مي آيد تمام قد جلوي او ايستاده و كاغذ هاي دست را نگاه ميكند.

هيچي آقا من هيچ كاره ام .

_ بده ببينم پيرمرد.

كاغذ را ميگيرد و به محض خواندن سرخ ميشود ميخواهد داد بزند كه دو تا از بچه هاي انجمن از راه مرسند و يكي شان ميگويد:  آقاي دكتر بيانيه مال ماست.اين آقا داشت تابلو را تميز ميكرد.

_شما دست برنمي داريد از اين كارهاتان .برويد خوابگاه درستان را بخوانيد.شما را چه به سياست.حتما بايد اخراجتان كنند؟

بيانيه ها را از پيرمرد مي گيرند و به لبخند ميزنند._حرف حق است آقاي دكتر.ميزنيم حتي اگر اخراجمان كنند.شما ميخواهيد دفتر انجمن را بگيريد،بگيرير ما از انجمن برون نميرويم.

مرد زير لب غرولند ميكندو ميرود.پيرمرد راه مي افتد به سمت خوابگاه دختران كه باقيمانده بيانيه ها را بزند.اخرين مقصد تابلوي اعلانات دم در خوابگاه است.به آنجا كه ميرسد و قصد ميكند چسب را باز كند ناگهان صداي اتومبيلي كه كنارش ترمز ميكند را مي شنود.

_چيه باز حاجي،چي داري ميزني؟

مسئول حراست است.

_ ببخشيد آقاي مهندس نشناختم ماشين نو مبارك.

مرد اخم ميكند.

_مگه نگفتم واسه اينا بيانيه نزن؟بايد حتما احضارت كنم دفتر حراست؟

_نه آقا ما چكاره ايم ما مرده شوريم..

_مرده شور اين حرف زدنت رو ببرن،يه نسخه از اون بيانيه رو بده ببينم .فردا هم بيا دفتر من تا تكليفت رو مشخص كنم.

برگه را بدست او ميدهد.راننده گاز ميدهد و ميرود.پيرمرد كه ترسيده برگه ها را بر ميدارد كه برود خانمه كه عليمحمد طباطبايي از راه ميرسد و بيانيه را ميخواند .

_حاجي كجا؟خسته شدي بده خودمون ميزنيم.

10 سال كه بچه هاي انجمن مهندسي كه او را مي شناسند و خرج اهل و عيالش را مي دانند برايش مقرري تعيين كرده اند كه آخر ترم از پول كاردانشجويي شان به او ميدهند تا كارهاي اين مدلي انجمن را انجام دهد.هرچند كه كه آخرش خودشان از درس و كلاسشان ميزنند و بيشتر كارها را انجام ميدهند.انجمني هاي ادبيات كه درسهايشان شب امتحاني است خودشان كارا را انجام ميدهند و گاهي هم كمك دست پيرمرد ميشوند.

پيرمرد هم أدم پولكي نيست.توي دلش هزار بار به خودش فحش ميدهد كه بايد فحش امثال مهندس رضوي حراست را بشنود يا اينجوري زيرابش را توي دانشكده اقتصاد بزنندكه آنجا بيانيه ميزده.اما دلش به اين خوش است كه وقتي قيافه هاي معصوم بچه هاي انجمن را ميبيند ياد عكسهاي شهداي انجمن مي افتد.

عكس هاي قديمي جور ديگري اند ،همه قشنگي انجمن به همين عكسهاي شهداست كه زيرشان نام شهدا محل تولد و شهادت رشته تحصيلي و تاريخ شهادت را زده اند.

اكثر شهدا رشته هاي فيزيك و رياضي و شيمي اندكه شهداي دانشسراي تربيت معلم اند كه الان دانشكده علوم و ادبيات شده و از هم جدا شده اند.

انجمن هم انجمنهاي قديم.البته اگر انجمني بماند .از وقتي دكتر پرويز پسرش را به زور وارد انجمن كرد و او هم انجمن را به جنگ و دعوا كشاند هر كاري كرد جز براي خدا و از انجمن هر چيزي ماند جز اسلامش ،لابد ديگر بايد فاتحه اش را خواند چقدر منصور خون دل خورد تا توانستند ازانجمن بيرونش كنند و دوباره همه چيز برگشت سر جاي اولش.

پيرمرد خودش هم نمي داند براي چه چيز اينجا مانده است.

عليمحمد بيانيه ها را بر ميدارد و با ناخنش دنبال سر چسب مي گردد . يكي دو نفر دور بيانيه جمع شده اند و دارند با هم بحث مي كنند.يكي دو نفر ديگر هم اضافه مي شوند .يكي ميخواهد بيانيه را بكند كه عليمحمد ميدود و دخالت ميكند.دعوا بالا ميگيرد و از آن طرف سر و كله ماشين مهندس رضوي حراست هم پدا ميشود كه ترمز ميكند و جلو تر نمي آيد.

پيرمرد عليمحمد را مي بيند كه زير دست و پا افتاده و بيانيه هايش را ميگيرند و به داخل جو پرت ميكنند. سر و صورت عليمحمد خوني شده است و پير مرد تنها كاري كه از دستش بر مي آيد اينست كه با تمام توان فرياد مي زند: كشتند... سيد اولاد پيغمبرو كشتنن... جوون نازنين كشتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:32  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

اما گرد بام در من بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری و نه ز دیار و دیاری .... باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

 با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

قاصدک خوان..... ولی

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام آی ... کجا رفتی آی ؟

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی یا جایی؟

در اجاقی –طعمه شعله نمی بندم – خردک شروی هست هنوز؟

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.......

                                                  زنده یاد اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:40  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

چون زنده ايم خونمان در شيشه كنند

و چون بميريم خاكستر به شيشه

آقاي دكتر قفسي كه برايمان ساخته ايد،زياد از حد رنگين است اما اين رنگ و لعاب،لگام بر دهانمان نخواهد شد و نخواهيد توانست ما را ساكت ديدن.

آقايان،از مرغ عشق جز نوحه سرايي بر نمي آيد،توقع تداشته باشيد طوطي شكرشكن شما شويم و زبان به تكرار مراد دل شما بگشاييم.

اين مرغي است كه شب هنگام مي گريد و سحر مي خيزد و روز مي شورد،تكرار ايام از ما روزمرگي نمي سازد.

استاد،انتظار نداشته باشيد از سوختن ما،خاكستر مرگ بماند كه در شيشه سكوت آوريد،كه پيش از اين خونمان در شيشه كرده ايد.

ما ققنوس صفت از خاكستر بر ميخيزيم و مرگ را بر خنده مي نشينيم كه بقاي ما در فناي نسل هاي شكست خورده و به پايان رسيده است.

استاد،مرغ حق،شرقي و غربي ندارد،راست و چپ نمي شناسد،كه آسمان ملك پادشاهي اوست،در قفس بگشا كه اين پرنده براي تو بازيچه نخواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:14  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

 

مشت مي‌كوبم بر در

پنچه مي‌سايم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم:

-آي!

با شما هستم!

اين درها را باز كنيد!

من به دنبال فضايي مي‌گردم:

لب بامي،

سر كوهي،

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم.

آه!

مي‌خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته‌ي چند!

چه كسي مي‌آيد با من فرياد كند؟

 

                             شعر از زنده ياد فريدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:3  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

صبح نزديك خروج است

 

مدتي گشت كه سيلي خور پاييزانم                    

                                       مدتي شد كه به دار سخن آويزانم

پوست از كله اگر كنده شود،خواهم گفت              

                                       هفت جدّ پدرم زنده شود،خواهم گفت

باز هم حيله به قرآن و خدا و دين است          

                                      باز هم نيزه و قرآن و صف صفين است

سبزه ها نيست كه برخاسته يا آشفته ست      

                                       قدم آهسته گذاريد كه ماري خفته ست

دل غربت زده وقت است به جيحون بزنيد       

                                        صبح نزديك خروج است،شبيخون بزنيد

مُرده صياد،مترسيد كه جان مي گيرد            

                                        دُم مار از پي مُردن نوسان مي گيرد

سنگر ار نيست به پشت سر هم بنشينيد              

                                         ره دراز است،در اين باديه كم بنشينيد

                                                           ***

هلّه اي قوم كه بر گريه ما مي خنديد!           

                                         هفت جدّ پدرم زنده شود،خواهم گفت

عشق را در گذر حادثه حاشا كرديد                     

                                          داد و فرياد گشو يا دهنم مي بنديد؟

پوست از كلّه اگر كنده شود،خواهم گفت   

                                            ما به بيغوله فتاديم،تماشا كرديد

كوچه در كوچه ما جور عسس روييده ست  

                                         ما نخود كاشته بوديم،عدس روييده ست

ما نه زاريم و ضعيفيم،شما بنشينيد             

                                            خود هماورد حريفيم،شما بنشينيد

بگذاريد كه خود معركه آرا باشيم               

                                           و از اين معركه بار آور فردا باشيم

 

نظام الدين شكوهي

نشریه خیزش دانشگاه علم و صنعت تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:30  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

 

«شناسنامه سفيد»

لعنت بر این شناسنامه ها

قرار است یکی برگردد

یکی که شناسنامه اش تاریخ است

یکی که بر می گردد

و مرده ها را از پشت میز ریاست بر می دارد

و به شهدا حکم مسئولیت می دهد

و روی کارت جانبازها می نویسد

درصد عشق

یکی که بر می گردد

و نان هر کس را که دین می خورد

آجر می کند

یکی که جای تاریخ مرگ

روی شناسنامه همه می نویسد

تاریخ ملاقات

یکی که بر می گردد

و هر چه دین است مهر باطل شد می زند

یکی مذهب را از توی شناسنامه ها بر می دارد

و دینی می گذارد به نام عشق

یکی که شناسنامه اش سفید است

جلدش سبز

و زیر آن با خط قرمز نوشته اند

«فرزند حسین»

یکی می آید....     

 

ANDISHEHAZAD.BLOGFA.COM                           

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:32  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

 
                       كسي مي آيد ....

 

برف مي آيد و من وقتي بچه بودم چقدر از برف خوشم مي آمد.

برف مي آيد و من كه تنها دختر آقا معلم اين شهر هستم مي بايست در خانه بمانم .

برف مي آيد و من كه سه سال است منتظرم تا معلمي شوم مثل پدرم ، بايد هنوز هم منتظ بمانم .

اما برف بند نمي آيد.

و انتظار من طولاني شده است .اما نه به اندازه انتظار آفاق خانم كه منتظر است من بيايم و مثل هرروز يكي دو ساعت پيش او بمانم  تا او مرا عروس خود بداند .

اما نه با اندازه انتظار او كه ده سال است كه منتظراست تا پسرش بيايد و همه به جاي اينكه اورا مادر شهيد بدا نند مادر داماد بخوانندش.

برف مي آيدآنقدر كه سنگ قبر ابوالفضل پسر آفاق خانم مثل خودش گم ميشود.

برف مي آيد و من كه ديگرمثل بچه گي هايم نميتوانم بازي كنم پاي پنجره مينشينم و بازي كردن بچه ها را كه پدرم دو روزي آنها را به خاطر بسته شدن راه مدرسه تعطيل كرده است تماشا ميكنم .

برف مي آيد و نه من بازي ميكنم و نه محبوبه دختر همسايه كه دستكش ندارد و آنقدر لباسهايش پوسيده است كه زير برف مثل يك آدم برفي مي شود .

محبوبه ميگويد كه برف خانه ما با بقيه خانه ها فرق ميكند.

من ميگويم كه نه آسمان عادل است و به همه يك اندازه برف مي دهد .

محبوبه مي گويد :پس چرا ميگويند هر كه بامش بيش برفش بيشتر ؟

من نمي توانم پاسخش را بدهم .

محبوبه برايم انشا مي خواند كه «« برف مي آيد و پدرم ميگويد امسال سقف خانه ما پايين ميآيد.برف مي آيد ومن هر بار كه به آسمان نگاه ميكنم بغضم ميگيرد چون كه نمي توانم بازي كنم و نه برف قشنگ است ...برف خانه ما قرمز رنگ است .....»»

ميگويم نه برف سفيد است .ميگويد «« نه آسمان خانه ما شبها كه دستهاي ترك خورده مادرم و بستر بيماري پدرم را مي بيند خون گريه ميكند و صبح همه حياط خانه ما قرمز است .

باور نميكني بيا از چشمهاي من نگاه كن....»»

ومن ميدانم كه او دروغ نميگويد.

برف مي ايد و يك عالمه انشاء اين جا هست كه من بايد به جاي پدرم كه رفته تهران تصحيح كنم .

يك دفتر خوشگل  از دختري كه انگار تنها دختر خوشگل اين شهر است :

«« برف مي ايد خانه ماسفيد پوش است .من در حياط باري ميكنم واما دست هايم يخ نميكنند.امسال دو تا آدم برفي ساخته ام كه روي آنها پتوي نرم انداخته ام تا يخ نكنند.»»

و من به قول فروغ فرخزاد«« چقدردلم مي خواهد كه كه گيس دختر سيد جواد را بكشم »»

و يس هر دختري را كه به محبوبه فخر ميفروشد بكشم .

ودلم ميخواهد به اندازه تمام بچگي ام با محبوبه بازي كنم.

برف مي آيد و من  اشعار فروغ فرخزاد را ميخوانم و انشاءيك مشت بچه را كه همه شان ميخواهند دكتر ومهندس بشوند.

به غير از محبوبه كه دلش ميخواهدمثل من و پدرم درس بخواند و مثل من منتظر بمكاند تا مثل پدرم معلم شود وبه هر كس كه به ديگري فخر ميفروشد صفر دهد.

و بگذارد بچه هاي بي دستكش آنقدر با برف توي سر دستكش دار ها بزنند كه آنها هم از برف بدشان بيايد ودر خانه شان بست بنشينند تا برف آب شود.

من فروغ ميخوانم :«« من خواب ديده ام كه كسي مي آيد / من خواب يك ستاره قرمز را ديده ام / و پلك چشمم هي ميپرد/ وكفشهايم هي جفت ميشوند / و كور شوم اگر دروغ بگويم /من خواب آن ستاره قرمز را / وقتي خواب نبوده ام ديده ام »»

محبوبه چه زود روي زانوهاي من خوابش ميبرد كه اتاق ما كه مثل خانه فروغ ، مال يك سيد جواد پولدار است از خانه آنها كه پول ندارند تا از امثال سيد جواد زغال بخرند خيلي گرم تر است .

من فروغ ميخوانم  ولابد محبوبه هم خواب ميبيند كه «« كسي مي آيد / كسي كه ميتواند مستي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد / كسي كه ميتواند از مغازه سيد جواد هر چقدر ميخواهد نسيه بگيرد.»»

محبوبه خواب ناز است و دستهايش كه وقتي پيش من آمد از آدم برفي دخترسيد جواد هم سرد تر بود الان گرم شده است.

واي به حال روزي كه اينها مريض شوند.پدر اينها نميتواند براي اينها دوا ودرمان كند و اينها هنوز نميتوانند بفهمند كه پدرشان فقط همين قدر ميتواند در حقشان پدري كند.

ولابد بايد كسي بيايد.

««كسي كه دلش با ماست نفسش با ماست / كسي كه جلوي آمدنش را نميشودگرفت/ ودست بند زد و به زندان انداخت/ كسي كه سفره مياندازد ونان راقسمت ميكند/ و شربت سياه سرفه راقسمت ميكند /و روز اسم نويسي را قسمت ميكند / و سهم ما را هم ميدهد ......»»

من سهم خودم را نميخواهم ،سهم من براي محبوبه.

من از سهم خودم فقط استخدام فارغ التحصيلان دانشسراي تربيت معلم ابتدايي را ميخواهم.وچهار سالي را كه توي دانشسرا سر كردم تا معلم شوم و به هر كه به امثال محبوبه فخر ميفروشد انضباط صفر دهم  .

و پشت در قايم شوم و بگذارم هر كه ميخواهد دور از چشم خانم معلم گيس دختر سيد جواد را بكشد .

و به هر كس كه انشاء مينويسد كه ««‌ برف در خانه ما ميرقصد و ميخندد و پايين مي آيد و همه جا را سفيد پوش ميكند عين رنگ ماشين پدرم »»صفر دهم.

وبه نقاشي هاي محبوبه كه برف راقرمز ميكشد و آسمان را تيره،بيست دهم.

برف مي آيد و لابد آفاق خانم هم الان در تنهايي نماز ميخواند و منتظر ميماند تاكسي بيايد كه به قول فروغ همانست كه آفاق خانم  ««اول و آخر نماز صدايش ميكند /يا حاجي الحاجات است / يا قاضي القضات است ....»»

اما مثل آن قاضي نيست كه به نفع سر كارگر پدر محبوبه راي داده است.

و من هر وقت امثال سيد جواد ها كانديداي شوراي شهر ميشوند به ابوالفضل پسر آفاق خانم راي ميدهم .

چون سابقه اش خوب است و يك بار براي هميشه كار ذرست را انجام داده است.

او تنها كسي است كه منتظر نشده كسي بيايد و خودش دنبال او رفته است.

من نميدانم چرا«« كسي كاري نميكند / كاري نميكند،آنكسي كه به خواب من آمده است روز آمدنش را جلوبيندازد...»»

پدرم ميگويد ابولفضل هم توي نقاشي هايش برف را قرمز ميكشيده است .

 ومن حالا كه به برف نگاه ميكنم احساس ميكنم كه نميرقصد و شاد نيست .

برف هاي آسمان بالاي سر خانه محبوبه اينها خجالت ميكشد پايين بيايد و باد هرچه توي سرش مي زندچرخ ميخورد و ميخواهد به بالا بر گردد و نميتواند ،آنقدر سيلي ميخورد كه رئوي زمين ميافتد در حاليكه صورتش سرخ شده است .

محبوبه دروغ نميگويد.

«« چقدر آفتاب زمستان تنبل است /من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام / و شيشه هاي پنجره راشسته ام /من خواب ديده ام كسي مي آيد /كسي ديگر/ كسي بهتر / كسي كه مثل هيچ كس نيست .........»»

                                           

                                                          ««  نساجي زوارهِِ »»

 

 ( عبارات درون گيومه برگرفته از شعر انتظار فروغ فرخزاد است )

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:26  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

   

                     « چشمه حيات »

 

اين دل شيدايي من ناز تو را مي طلبد

                              رقص سماع عارفان ساز تو را مي طلبد

نقش رخ زيباي دوست غوغاوشورش ميكند

                           تمام تار  و پود من  بهر تو  كوشش  ميكند

چهره چون ابريشمت،چندانكه غوغا ميكند

                          زاهد و راهبان ، همه ، بيدل شيدا مي كند

ابروي چون رنگين كمان مارا به تو وابسته كرد

                          از درد و رنج  دوريت جان و دلم  را خسته كرد

اين همه رنج وغصه رابلبل به جان نميخرد 

                          با  ديدن  ناز گلان ، از سر  شاخه  مي پرد

قدر من عاشق بدان ، كز جان خود بگذشته ام

                       نامه عشقي دو سه خط بر يار خود بنوشته ام

حيف ازدل چون من بود ،كين گونه پرپربشود

                          آخر كه نازك دل تو ، از مرگ من ، خبر  شود

من جان خودبامال خود اندركفت نهاده ام

                                منتظر نگاه لطف از سوی تو بمانده ام

آخر چه مي شود تو را گر بر قدم نظر كني

                          ب ر آتش درون من ، شعله اي  و شرر كني

منتظر نگاه تو ، چشمان من بمانده  است

                           قصه مرگ عاشقان تاخط آخرخوانده است 

جور زمانه ميكشد تا  وصل تو حاصل شود

                            حتي نباشد لحظه اي كز ياد تو غافل شود

اسب نجيبي گشته ام كه تو  مرا  بازي دهي

                         كي ميشود كه دست خود اندركف من بنهي

پيروز غرقه گشته است در چشمه حيات تو 

                            باشد كه يابد زندگي ، دو باره  از  وجود  تو

    

                               رضا نساجي زواره  

                                      زمستان 1383

                           

منبع : وبلاگ رضا نساجي زواره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:29  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

 
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
<-LinkTitle->
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->

آرشیو موضوعی
<-CategoryName->

نویسندگان
<-AuthorName->

پیوندها
<-LinkTitle->

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM